خاطرات ناصرالدین‌شاه: در بغداد […]خانه و میخانه زیاد است!

راه کالسکه بسیار بد بود. این زمین‌ها را در طغیان شط فرات آب می‌گیرد، مثل دریا می‌شود. معلوم بود که این زمین را آب باید بگیرد.

خاطرات ناصرالدین‌شاه: زرین‌تاج را قایم زدم، کج‌خلق شدم

باشی خواب‌آلوده برمی‌خیزد می‌رود طرف پنجره حیاط، می‌افتد توی حیاط… یک‌باره [یکهو] دیدم داد و فریاد باشی به آسمان می‌رود: «ای مُردم! مُردم» کنیزها دویدند.

خاطرات ناصرالدین‌شاه: عکاس‌باشی بز قورمه پخته بود، نسخه پختش را گرفتم

ناصرالملک را از شهر خواسته بودم، دیشب آمده بود، همراه بود برای عمل ملبوس سفری‌ها. آمد نشست کارهای او را تمام کردم؛ از راه شکرآب رفت به آهار که از آن‌جا فردا شهر برود.

خاطرات ناصرالدین‌شاه: میرشکار بعینها دن کیشوت شده بود

رفتم در گودال شرقی مرجک‌نو بالای شکرآب. آفتاب‌گردان [سایبان] زدند. چای، هندوانه خورده، نماز کردیم. فره کبک‌های کوچک بود. مادرش هم نمی‌رفت، همان‌جا بود. بچه‌ها را باز آوردند وِل کردیم، مادره آمد بچه‌ها را برد.

خاطرات ناصرالدین‌شاه: با انیس‌الدوله رفتیم سر دیگ‌ها، قال‌مقال غریبی بود

علی‌رضاخان، هاشم، چُرتی، سیاچی، آقا وجیه، پسر هاشم، آقا ابراهیم و غیره و غیره و غیره همه بودند؛ سبزی پاک می‌کردند. نقال را هم فرستادم رفت آن‌جا برای آن‌ها نقل می‌گفت.

خاطرات ناصرالدین‌شاه: صبح باشی گریه می‌کرد؛ می‌گفت اسب خودم لگد به شانه‌ام زد

حسین‌بیک نایب توپخانه که مدت‌ها در قاین بود و نصرت‌الدوله هرچه احضار می‌کرد نمی‌آمد، حالا آمده بود؛ نصرت‌الدوله آورد حضور.

خاطرات ناصرالدین‌شاه: فقره امر سیستان که با انگلیس‌ها گفت‌وگو داشتیم خوب گذشته بود

یحیی‌خان نوشته‌جات وزیر خارجه را آورد، با یک قوطی بزرگ که نمونه ابریشم‌های نوغان امساله بود. ابریشم‌ها را دیدم، بسیار خوب بودند. شکر خدا را کردم.

خاطرات ناصرالدین‌شاه: بعد از شام قرق شد، عرفانچی قدری روزنامه خواند

یحیی‌خان، آقا ابراهیم، امین‌الملک، حاجی فیروز خواجه، معیرالممالک، در منزل مشغول سنجیدن تدارک سفر حرم کربلا بودند. یک بار آقا ابراهیم، حاجی فیروز آوردند پیش ما، بد نوشته بودند، دوباره آن‌ها را فرستادم اردو…

خاطرات ناصرالدین‌شاه: زن‌ها برای سفر کربلا زیاد بی‌مزگی می‌کنند

از صبح الی غروب نشسته، کاغذ خواندم، نوشتم، گفتم با معیر، یحیی‌خان، امین‌الملک و غیره. بسیار بسیار خسته شدم.