زمانی جلاد معروف ایران بودم/ خانواده ما از هفت پشت جلاد بودند

هنوز چهار پنج سال بیشتر نداشتم که مرا «میرغضب کوچولو» خطاب می‌کردند، وقتی در کوچه با بچه‌ها بازی می‌کردم می‌گفتند «تو پسر مشدی کریم میرغضب هستی، پدرت سر آدم‌ها را می‌برد.»

زمانی جلاد معروف ایران بودم/ خانواده ما از هفت پشت جلاد بودند

به گزارش کاویان گلد، در تاریخ معاصر ایران، نام برخی مشاغل و افراد با هاله‌ای از هراس و ابهام همراه بوده است؛ یکی از این چهره‌ها، علی میرغضب، آخرین بازمانده‌ میراث شغلی جلادی در تهران است؛ مردی که وقتی خبرنگار «اطلاعات هفتگی» در تابستان ۱۳۳۶ با او مواجه شد، نزدیک به یک قرن از عمرش می‌گذشت و در کوچه‌پس‌کوچه‌های مولوی دستفروشی می‌کرد.

در گذار از سلطنت مظفرالدین‌شاه به پایان عصر قاجار، علی میرغضب علاوه بر نقش خود به عنوان یک مأمور حکومتی، شاهد بسیاری از رخدادها و ماجراهای حیرت‌انگیز و گاه بی‌رحمانه‌ای بوده که کمتر کسی جسارت روایت بی‌پرده‌ آن را دارد.

او، برخلاف عواطف عمومی نسبت به شغل خویش، صراحتا از تجربه‌ها و اتفاقات سهمگینی که طی سال‌ها فعالیت به چشم دیده، سخن می‌گوید؛ واقعیت‌هایی از سازوکار انتخاب و تربیت میرغضب، مناسبات قدرت، ترس و واکنش‌های محکومین، و نگاه جامعه‌ای که همیشه میان ترس، نفرت و کنجکاوی معلق بود.

آن‌چه پیش رو دارید بخشی از خاطرات و روایت‌های صریح اوست، که از زبان خودش طی چند قسمت در مجله «اطلاعات هفتگی» سال ۱۳۳۶ منتشر شد. در ادامه قسمت نخست این روایت را به نقل از مجله یادشده به تاریخ ۲۴ خرداد ۱۳۳۶ می‌خوانید:

زمانی من جلاد معروف ایران بودم. شاید خیلی‌ها از شنیدن اسم من مو بر بدن‌شان راست می‌شد و بر خود می‌لرزیدند و با نفرت و انزجار نام مرا بر زبان می‌آوردند و حال آن‌که نمی‌دانستند جلادی که سر محکومین را گوش تا گوش می‌برد مثل آن‌ها آدمی است که احساسات و عواطف بشری دارد منتهی شغلی که برایش انتخاب کرده‌اند ظاهرا پست و نفرت‌انگیز است.

مردم حق داشتند از من و همکارانم نفرت کنند. شما در نظر خود مجسم کنید مردی از سر تا پا لباس قرز پوشیده و خنجر تیز و برانی به دست دارد، این مرد در انظار عمومی در برابر چشمان حیرت‌زده صدها نفر زن و مرد شخصی را که محکوم به مرگ شده روی زمین می‌نشاند، کت او را از پشت می‌بندد و بعد انگشتان خود را بی‌رحمانه در دو سوراخ بینی او فرو برده سرش را به عقب می‌کشد و با اشاره خنجر به طور تند و آنی سر محکوم را از تن جدا کرده به یک طرف می‌اندازد، خون از گردن محکوم فوران می‌زند و به روی لباس‌های سرخ او می‌پاشد و آن را خونین‌تر جلوه می‌دهد آیا خود شما از این جلاد بدبخت نفرت نمی‌کنید؟

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *